خاطرات کودکی رهای مامان

رها جان من خیلی خوشحالم که میتونم یک سری حرفای نگفته رو اینجا بگم که تو میتونی بخونی...دوستت دارم دختر زیبای تیرماهی

خاطرات کل بارداری در یک نگاه...

قبل از اینکه بدونم مامان شدم یک هفته ای بود تو شهر که میرفتم کلی لواشک قره قورت با خودم میخریدم میخوردم بعضیا چپ چپ نگام میکردن فک میکردن خبریه...اما واقعا علایم مامان شدن بوده.. .تا ماه ۳حالم خوب ک نه ولی خوب بود ...از اواخرماه ۳ تا دقیقا آخرای ماه ۵ ویار و بدحاملگی های من شروع شد....غذا ک اصلا نمیخوردم فقط سیب تنها خوراکی بود ک بهش علاقه داشتم ک جای وعده غذاییمو پر میکرد.‌. ویار من فقط شلوغی بود ...اصلا شلوغی رو دوس نداشتم فقط دلم میخاست خودم تنهای تنها باشم و این اصلا دست خودم نبود... کل دوران باراریمو غروب که میشد من حالم بد بود تا فردا صبح ساعت ۷صبح...و این باعث شد در روند خواب تو بعد از تولدت تاثیر بذاره یعنی دقیقا بعد از تولدت تا ...
3 مرداد 1399

لحظه ای که فهمیدم قراره مامان بشم..

۱۸تیرماه ۹۶ تاریخ عروسی ما بود ...چون تو خونه تنها بودم و ازخانوادمم دور بودم  خودم تصمیم گرفتم بچه داشته باشم از تنهایی در بیام. ..من بعد عروسیم خیلی دوست داشتم یه سفر پابوس امام رضا برم اما دستمون خالی بود دایی گفت با خرج خودم با ماشین خودم میبرمتون...یادش بخیرخیلی خوش گذشت منو بابا و مامان جون و دایی جون ....از سفر ک اومدیم ۳روزبعدش متوجه شدم قراره مامان بشم.. .از سر شوق یک عالمه گریه کردم و بخاطر داشتنت هزاران بار شکر خدا کردم.. .بازم سپاس خدای من.‌⚡
3 مرداد 1399
1